زنده ام

سلام به وبلاگم و بقیه دوستان و رهگذرانی که بعضا این سایت سر راهشون سبز میشه..

چیزی نیست برای نوشتن..

فقط نوشتم که  بگم زنده ام و درگیر گیر و دار زندگی ..

 


محسن.
٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳٩٢


اعتراف

بی هیچ مقدمه ای میرم سر اصل مطلب.

با اینکه یک دوم بهمن دیگه ای هم گذشت اما معترفم که هنوز نفهمیدم میخوام چیکار کنم

و و و و و و ....

 

در یک کلام

رسالت شخصی خودم را نیافته ام.


محسن.
۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳٩۱


 

"به یاد خدا بودن فقط در احکام نیست ، بیسار کسانی هستند که مشغول احکام و عبادتند و از خدا غافلند."

این مضمون بعضی جملات هرمان هسه است از زبان نارتسیس1 .

 

این روزها ، شبهای احیا عزاداری و ناله سردادنها

با  نماز شب و استغفار کردنها  و دعاها

اینها به دلم نمینشیند و این جمله من را دور میکند از تمام چیزهایی که بقیه انجام میدهند.

 

نمیتوانم سجده یه سجاده ای روم با جماعتی که امام آنها در دعایش چیزی میخوانم که دلم با آن نیست

چیزی میخواند که بوی فریب دارد

بوی ریا دارد

بوی ترس دارد

نمیتوانم به برنامه ای از تلوزیون گوش کنم که خشمم را با روشن کردن آتش کینه ام بیشتر میکند

 

دلم میخواهد شبها بیدار باشم و فکر کنم ..تنها.. در تاریکی. . به بیچارگی انسانها به ناتوانی خود و به غفلت

 

اما میترسم که باز اینها بهانه ای باشد ناشی از تنبلی و غفلت

------------

1.  کتاب نارتسیس و گولدمند اثر هرمان هسه نویسنده آلمانی


محسن.
٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٠


آش پس و پایی

رسم بر این است که هرکس به مسافرت دوری میرود براش آش بپزند.که بهش میگن آش پشت پا یا به قول ما پَس ِ پایی!!

 

مادر و پدر زن محترم رفته اند مکه

و ما که شامل داماد، عروس ، دختر و پسر میشیم تصمیم داریم آش بپزیم و به قول پوز همه خویش و قوم را بزنیم!

چند روزی به فکر خرید لوبیا و سبزی و برنج و اینها بودیم و فکر اینکه چطور بپزیم و ببریم و بخوریم..

چند روزی هم در ماتم شستن ظرفها و پیدا کردن ظرف و قابلمه و دیگ و کاسه و کوزه

...

دو روز بعد:

عروس و دختر: یه جایی هست نزدیک میدان .. یه آشپزی هست ..خوبه ها..میگن حلیمهای خوبی داره آش خوبی هم داره

پسر و داماد: هزینه اش چقدر میشه؟

عروس و دختر: هرچی بشه..صرف میکنه به خدا  ما که نه دست داریم نه وقت نه اصلا( بلد نیستیم!! این رو تو دلشون گفتند)

...

هفته بعد:

مادر زن: چرا تو زحمت افتادین..ما که گفتیم آش نمیخواییم..عمه ها همه تعریف آش کردند و گفتند چرا صداشون نزدید که بیان کمک

خیلی خوشمزه بوده انگار..خاله ها هم تعریف کردند.ببین اخه چطور وقت کردید و درست کردید؟!!

ما:

اختیار دارید..کاری نبود..خوب بود..فقط حمل و نقلش یه کم مشکل بود....

هفته بعد:

مادر : راستی میوه و شیرین واسه مهمونی ها ودیدنی ها گرفتی چقدر شد؟

پسر: شد 60 هزار تومن و 100 هزار تومن هم آش که آشپز پخت!(از دهنش پرید)

 

نتیجه گیری اخلاقی:

آخه مجبورید!


محسن.
٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳٩٠


پول و سبیل و نمره بیست

یادم هست مدرسه راهنمایی که بودیم یه معلم علوم اجتماعی داشتیم

خدا عزتش دهد

معلم خوبی بود من رو هم دوست داشت و بعضی وقتها بچه حسودیشون میشد

من شاگر اول کلاس بودم.

یادم هست که برای تشویق من و سرکوفت به بچه تنبلهای کلاس میگفت فلانی که داره درست میخونه این نمره های بیستی که میگیره پول میشه میره زیر سبیلش!!

بعدا به دردش میخوره

و شماها که درس نمیخونید بدبخت میشید..بیچاره میشید.

 

و بدینسان بود که ما خر میشدیم و درس میخوندیم.

...

الان بعداز 20 سال می بینم تمام کسانیکه همکلاس بودیم و درسی نخواندند و فوق لیسانس رشته مهندسی از دانشگاه های سراسری تهران نگرفته اند الان خونه دارند و کارخوب و درامد عالی.

من که درس خواندم در به در به دنبال سپرده گذاری واسه افزاش امتیاز جهت گرفتن وام هستم تا بتونم گود زمینی که تازه خریدم رو بردارم!!

...

دارم در به در دنبال اون معلم میگردم ازش بپرسم چرا دروغ گفتی!

 


محسن.
٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٠


تولد صدرا

دیشب تولد دو سالگی خواهر زاده ام بود

40 نفر مهمان بودن

کساییکه بودند کمی اختلاف سلیقه و عقیده داشتند و این کاملا مشخص بود.

انگار هیچ کس نبود که بیاد وسط و کمی جو رو تغییر دهد.

 

من امدم وسط و کادوها رو اعلام کردم و کمی جو بهتر شد.

 

اما فهمیدم که تولد را باید جمع و جور گرفت، برای بچه ها گرفت ، و اول شام خورد بعد کیک!!


محسن.
۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ،۱۳٩٠


کار

یک روز پر کارو خسته کننده نمیدانی برای چه کار میکنی برای که کار مینی اما این را میفهمی اگر برای خوش امد روسا کار کنی بدبختی امروز حقوق هم ندادند


محسن.
۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩٠


داستان بادمجان

چندی پیش رفتیم ابرکوه

بادمجان های خوشمزه ای از باغ چیدیم

و گفتیم خوشمزه است و چون سه تا گونی پر شد به همه اقوام هم دادیم.

..........

..

روزی سر ظهر تازه دامادی رفت به خانه مادر زن و چون دید بساط ناهار پهن است و خورشت بادمجانی به راه است به جهت اذیت نشدن قوم زن فریاد زد که من عاشق بادمجانم.

و قسم به کی و کی که نیازی به تهیه کباب و ناهار و اینها نیست.

فردا شب درمهمانی مخصوص ما همه کباب خوردند و تازه داماد بادمجان .چون خبرداده بودند که فلانی عاشق بادمجانست.و اینچنین شد که تازه داماد معروف شد به عاشق بادمجان و هرجا مهمانی بود باید تاوان تعارف روز اول رو پس بدهد و بادمجان نوش کند."

.........

 

و این شد داستان ما

یه روز کشک و بادمجان

شب خونه مادرزن خورشت بادمجان

فردا شب خونه مامان بزرگ میرزا قاسمی

روز دیگه خونه مامان بابا باز بادمجان

بابا جان بادمجان خوشمزه هست نه دیگه اینقدر!!!


محسن.
٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٠


مرداد و مرده

وقتی به پشت سر نگاه می کنی  و میبینی که ۴ ماه گذشت و توی ماه مردادی

حس میکنی که مرگ نزدیک میشه  و نزدیک تر

مرداد و مردار قرینه میشوند..

 

در همین چند قدیمست


محسن.
٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠


گرما و گرما


محسن.
۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٠